يکی مثل شما

 

تست

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٤ساعت۱٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط atefeh | نظرات ()
پسته

تنها چیزی که دلم براش تنگ شده پسته تازه هستش! 5 سال هست نخوردم!

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۸ساعت۸:٠۸ ‎ق.ظتوسط atefeh | نظرات ()
نرفتم

برگشتم اینجا!.... جای جدید نوشتنم نمی اومد.... پیر شدم و حوصله شروع مجدد ندارم. هفته پیش تولد سی سالگیم بود. آنفلونزا گرفته بودم و داشتم میمردم. به روی خودم نیاوردم. رفتم برای بار اول کل موهامو رنگ کردم. خسته شدم بسکه بهم گفتند موهام سفید شده! بهم نگاه میکردند که بهت نمیاد 31 سالت باشه ولی نه میاد! موهات خیلی سفیده!! 

همه اش هم لا مصب اون جلو بود! صبح ها که میرفتم جلوی آینه بهم سلام میکردند این خرمن موهای سفید!

رنگ کردم.... قهوه ای تیره... رنگ موهای خودم کمی تیره تر..... بعد هم آراویرا کردم و رفتم مهمونی یکی از بچه ها که تو شب تولدم گرفته بود. شب به حال مرگ بودم و برگشتم خونه و یک شنبه مثل مرده افتادم تو تخت. نمیتونستم حتی نفس بکشم! هم خونه ای بیچاره رفت و تو اتاقش قایم شد از ترس مریضی!

چند وقت پیش ها داشتم فکر میکردم من چه قوی هستم و کم مریض میشم.... یهو شروع کردم مریض شدن! این بار دوم بود تو دو ماه اخیر آنفولانزا گرفتم.

دفعه پیش داشتم میرفتم مسافرت و میخواستم قبل سفر کارهامو تند تند بکنم.... بد جور افتادم.... حتی نردیک بود نرم مسافرت.... به دوستم زنگ زدم گفتم من بیام همه تون رو مریض میکنم.... گفت بیا اشکال نداره علایمش بعد مسافرت معلوم میشه ولی می ارزه!... رفتم و خوش گذشت حسابی......

 

پی نوشت: الان دیدم اشتباهی نوشتم "سی سالگی"!! راستش "سی و یک" ساله شدم! نمیدونم چرا نوشتم سی!!

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت۳:۱٩ ‎ب.ظتوسط atefeh | نظرات ()
تمام

بیشتر از ده ساله دارم اینجا مینویسم و خیلی وقتها خواستم برم یه جای دیگه ولی حیفم اومده. دوست داشتم همین جای قدیمی باشم. برعکس زندگی واقعیم که خونه به دوشم اینجا نخواستم آواره باشم. 

ولی دیگه دارم میرم. راستش حوصله نداشتم همه اش مراعات کنم که وبلاگم یهو نابود و بسته نشه. "احتمالا" تو وبلاگ جدید اصلا فارسی هم ننویسم.... نمیدونم هنوز.... ولی احتمالا اینجوری کمتر آدمهای روانی میان سراغم.... اونهایی که میخوان منو واسه قبول نداشتن عقاید پوسیده شون بازخواست کنند.... اونهایی که نه تنها کشور منو گرفتند چشم ندارند این یه صفحه رو تو این دنیای اینترنت ببینند!.... خب الاغ روانی دوست نداری نخون! مگه مجبوری؟....همینطور که شما با دیدن پستهای من عصبانی میشید منم حالم از شما به هم میخوره! 

تازه اسم این وبلاگ هم عاطفه و یلداست که خودش داستان داره و الان دیگه یلدایی نیست (یعنی سالهاست که دیگه نیست) و منم بهتره برم جایی فقط برای خودم. باید خیلی زودتر میرفتم!

خلاصه خواستم بگم این وبلاگ دیگر آپدیت نمیشود. یه جای دیگه باز کردم تو یه جای غیر مرتبط با این حکومت! اونهایی که دوست دارند میتونند ازم بخوان براشون میفرستم آدرس رو (راه بدجنسی واسه گرفتن آمار آدمهای خاموش). کسایی که میخوان در آینده بخونند وبلاگ رو بدونند که نویسنده کاملا لاییک هست و به خدا و زندگی بعد از مرگ و خضعبلات این چنینی اعتقادی نداره!اگه این ناراحتتون میکنه چه بهتر! شما رو به شر ما رو به سلامت!

 از این وبلاگ هم یه نسخه کپی گرفتم که شاید بعدها گذاشتمش واسه وبلاگ جدید تا نشون بدم همچین جدید هم نیستم.

خداحافظ! 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٤ساعت٧:٢٠ ‎ق.ظتوسط atefeh | نظرات ()
ایران

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۳ساعت۱٢:٥۳ ‎ب.ظتوسط atefeh | نظرات ()
الهه

من دیگه تو ایران زیاد کسی رو ندارم. مامانم اینها که اومدند اینجا و تقریبا همه دوستهای دانشگاهم یا اینجان یا کانادا و حتی یه تعداد دوستهای دبیرستانم هم اینجا هستند. فامیلهای مهم ایرانم هم بیشترها یا قبل اومدنم فوت شدند یا تو این چند سال. از دار دنیا تو ایران یه خاله دارم و تعداد انگشت شماری دوست.

یکی از قدیمی ترین دوستهام ایرانه. با این دوستم از راهنمایی دوست بودیم ولی زود راهمون جدا شد و حتی بیشتر دبیرستانم هم مدرسه دیگه ای بودیم. دانشگاه و غیره هم همینطور. این دوستم نسبتا زود ازدواج کرد و واسه خودش خانوم خونه شد. 

با اینکه هم از نظر راه زندگی و هم همه چی دیگه با هم فرق داشتیم ولی با هم دوست موندیم. تو ذهن من اون همیشه دوست صمیمیم بود گرچه تو زندگی هردومون خیلی دوستهای دیگه ای هم بودند و هستند. 

اون هفته های آخر که از ایران رفتم محبورش کردم بهام بیاد بریم شیراز اونم وسط تابستون تو گرمای شدید. من هیچ وقت شیراز روندیده بودم و حس میکردم اگه بدون دیدن شیراز از ایران برم همیشه احساس مغبون بودن خواهم کرد. میخواستم هم با این دوستم برم. فکر میکردم بعد بیشتر از ده سال دوستی این یه جور تجدید پیمان دوستی دوباره است. اینکه ما دو تا از اون دو تا نخاله 12-13 ساله تبدیل به دو تا خانوم تقریبا متشخص شدیم و هنوز تونستیم با هم دوست بمونیم حس خوبی داشتم و دلم میخواست با دوستم دوباره برای یه زمان کوتاه هم شده با هم باشیم.

این چهار پنج سال به لطف اینترنت از حال و روز هم به طور نسبی با خبر بودیم تا اینکه از طریق فیس_ بو_ک خواهرش فهمیدم داره بچه دار میشه...

تو این چند ساله خیلی از دوستهام ازدواج کردند و بچه دار شدند و زیاد هم برام مهم نبوده ولی این دوستم.... 

الهه عزیزم. میدونم که خیلی ساله که ازدواج کردی و خب این یه امر "طبیعی" هست ولی برای من تو هنوز اون الهه پشت نیمکتهای مدرسه رضوانی. اون الهه کلاس های داغون تابستونی. باورم نمیشه داری مامان میشی..... دلم میخواست ایران بودم واسه دیدن تو و تکامل تدریجی بچه ات.... مبارک باشه :)

 

 

توضیح: عکس برای سفر شیرازه و من اون مانتو سبزآبیه و الهه مانتو مشکی هست. 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط atefeh | نظرات ()
to jeff!

I know you probably check this blog; I kinda guessed when you talked about someone you dated in the past and had a post in FB/blog about dating rules. If you do check this blog and with your craziness translate it in Google Translator or whatever I'm gonna tell this to you in English!

Thank you for the post card but I really hope to not hear from you NEVER EVER AGAIN! For me past is past and I never want to look back and when I told you I'm not attracted to you and I don't feel I wanna go out with you anymore I meant it. 

No means No!

So please stop stalking me because it's SO pathetic and you are a grown man and should find sth more useful for yourself to do.

By the way, new year has nothing with pomegranate!

Again, I do NOT want to recive any kind of card/gift and "nice" gesture from you!

GOODBYE! 


+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ساعت۳:۳٦ ‎ب.ظتوسط atefeh | نظرات ()