امروز استادم گفت فکر میکنه من تا آخر تابستون دیگه آماده ام واسه دفاع! یهو تنم لرزید! آخر تابستون سال دیگه چهار سال تموم میشه از اومدنم..... از الان باید دنبال کار باشم.... خدا به خیر کنه!
یعنی میخوام این سازنده مستند ننگین می...ر...ا...ث آلبر....تا... رو اینقدر بزنم تا صدای سگ بده! مرتیکه عوضی دستمال کش! خاک تو سر اونهایی که به این عوضی پدرسگ اعتماد کردند و اومدند جلوی دوربینش!
فکر کن استادت واست دوست پسر پیدا کنه! استاد ما رو ببینا!
----------------------------------------
پی نوشت: برای اونهایی که دارن از فضولی میمیرن بگم که این استاد من یه روز اومد گفت از همسایه های دوست دخترش(دوست دخترش یه خانوم پنجاه شصت ساله است) یه پسر ایرانی هستش که اینها رو هم یه بار دعوت کرده بوده خونه اش و بهشون دسر ایرانی داده بوده.... کلی هم استادم هی ازاین دسر تعریف کرد (که بعدا فهمیدم باقلوا بوده! مسخره خوبه حالا من باقلوا توی لب برده بودما! مثل ندید بدیدها تعریف میکرد)....بعد چند روز اومد بالای سر من "خب چه خبرها؟!!....میخواستم یه چیزی ازت بپرسم! میتونم ایمیلتو بدم به این پسر ایرانیه؟ به نظر آدم نایسی میاد! میتونین با هم آشنا شین!".....منم گفتم خب باشه بده! .... بعد هم یه ایمیل زد به پسره منو هم سی سی کرد که آره این همون دانشجومه که گفته بودم!....
پسره هم جواب داد و هفته پیش یه مهمونی داشت که رفتم! (استادم و دوست دخترش هم دعوت داشتند ولی مسافرت بودند و نیومدند! بهتررر)...خوش هم گذشت! کلی هم کمکش کردم و غذا هم پختم.... تازه شوله زرد هم پختم که مهمونا_همه غیر ایرانی بودند غیر از من و این پسره_ کلی خوششون اومده بود!... (مسخره ها همه یه جوری بودن اونجا انگار ما دوست دختر دوست پسریم! حالا همه اش دو ساعت بود همدیگرو دیده بودیم!)....
ولی کلا من دیگه تو مود دوست پسر نیستم....اصلا حسش نیست....فعلا بچسبم این پی اچ دی لعنتی رو تموم کنم کلی بهتر تره! ... مخصوصا دوست پسر ایرانی که دیگه نه (با معذرت از آقایون! کلی دلیل هم دارم واسه این حرفم که چرا نمیخوام با یه پسر ایرانی باشم.... ولی حوصله ام نمیاد الان توضیح بدم!)
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت 2: یکی رو پست قبل کامنت نوشته: "هیشکی یک دختر بیحجاب رو نمیگیره. مگه یک توله سگ که همونن نصیبت نمیشه"..... طرف یه سری پست دیگه هم کامنت داده به همین شکل.....خدا یعنی بعضی ها رو شفا بده!.... انگار از دهاتشون پاشونو یه متر اونورتر نذاشتن! نمیدونم اصلا یه آدمی که به اینترنت حداقل دسترسی داره چه جوری میاد یه همچین چیزیو مینویسه!... خنگول خدا من اصلا ایران مگه هستم که کسی به حجابم گیر بده؟!.... من ایران هم که بودم مشکلی از این جهت نداشتم!.... (الان کلی افه بیام!: من کسی رو در حد خودم نمیدیدم! :)) الان بیشتر بسوز).... ولی سگ به آدمهایی مثل تو یا امثال تو شرف داره والله!...... لابد تو عمرت سگم ندیدی چون نجس میدونی (و و الله از سگ نجس تر و خطرناکتری! امثال تو هستن که بقیه رو بدبخت کردن! آدم عصر حجری داغون!)..... بازهم میگم خدا یه عقلی به تو بده یه پولی به من!... شوهر یا سگ هم قبوله اگه کیوت باشه! لول!
در ضمن خیلی هم عکسم خوشگله و خودم هم خوشگلم!.... گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بو میده! والله!
با صدای ساعت موبایلم از خواب بیدار میشوم.... نه! هنوز هفت و نیم است.... زوده زود! عادت کرده ام به جای صبح ها شب ها دوش میگیرم و صبح ها بدون نگرانی از وقت دوش گرفتن و موها رو خشک کردن فقط به شستن دست و رویم بسنده میکنم.... ساعت را میگذارم روی هشت و باز میخوابم.... همین نیم ساعت کافی است که یه کابوس مسخره ببینم.... یکی از کابوس های تکراری..... اینکه جایی گم شده ام و دنبال مسیرم میگردم.... به اشتباه از دری که به سمت مسیرم است خارج میشوم و مردی که مثل دربانهاست در را میبندد و نمیگذارد برگردم....حتی به پریدن از روی دیوار هم فکر میکنم ولی دیوار بلند است و مرد نگهبان هم همان دور و بر است و نمیشود کاری کرد... دور و برم را نگاه میکنم و همه چیز نا آشناست و ترسناک.... کمی شبیه ایستگاه متروی شوش است....(یک بار قدیمها پایم آنجا افتاده در عالم بیداری و پسر معتادی دنبالم کرده بود).... کوچه هایی پر از خونه های قدیمی و خرابه و بعضا خانه های نیمه کاره....مردی دنبالم راه افتاده و میپرسد دختر فراری هستی.... مرد مسن دیگری هم به صورت ترسناکی نگاهم میکند و رهایم نمیکند.... میخواهند به زور سوار ماشینم کنند.... کوچه هایی که قبلا انگار شلوغ بودند یک دفعه خالی به نظر میرسند و هیچ کسی نیست تا کمکم کند.... قیافه هایشان تبدیل میشود به تصویری که از مرد مزاحمی توی تاکسی در چندین سال قبل دارم..... ساعت باز زنگ میخورد.... با تپش قلب میپرم..... انگار از نیم ساعت پیش کلی خسته ترم.... هیجان توی خواب انگار خسته ترم کرده....
گاهی وقتها فکر میکنم به اینکه اگه تو موقعیت هایی که چند تا آپشن مهم تو زندگیم داشتم اون یکی ها رو که انتخاب نکردم انتخاب میکردم چی میشد..... یه سری انتخاب که شاید بعضی هاشون اصلا هم اون موقع در زمان خودشون مهم جلوه نمیکردن....
چی میشد که به جای رشته ریاضی تو دبیرستان میرفتم هنر میخوندم؟ (یه زمانی جوگیر شده بودم گه چون تونستم چند تا تابلوی کپی بکشم خیلی هنرمندم!)
چی میشد اگه تو اون دبیرستان قدیمی نمونه مردمی سابق که یهو تبدیل شده به یه مدرسه عادی و جمعیتش چهار پنج برابر شد میموندم؟.... (ترم دوم سال دوی دبیرستان در عرض یه شب تصمیم گرفتم مدرسه ام رو عوض کنم! دیگه برنگشتم مدرسه ای که ظهر با بچه ها خداحافظی کرده بودم واسه فردا..... صبح روز بعد رفتم یه مدرسه دیگه نسشتم سر کلاس..... یادم میاد اون زنگ کلاس زبان هم بود..... خانم فخاری!)
چی میشد اگه مامانم اینها اون آفر رفتن به عربستان رو واسه دو سال تو دوران پیش دانشگاهی من قبول میکردن.....
چی میشد اگه به جای شیمی شریف میرفتم مهندسی کامپیوتر علم و صنعت یا الزهرا یا دانشگاه آزاد.....
چی میشد اگه زن اون دوست پسر تلفنی/چتی.... میشدم؟ (اسمش "جواد" بود! بعدها دیدمش! کلی شاکی بود که چرا از زندگیم قطعش کردم یه دفعه!)
چی میشد اگه تو دانشگاه تغییر رشته میدادم به مهندسی شیمی......
چی میشد اگه با اون دوست پسر هم کلاسیم به هم نمیزدیم؟... (ایشون هم الان اینور آب هستن! کلی هم دوستیم! گاهی فکر میکنم اگه الان زن و شوهر بودیم شاید یه محله پایین شهر _ایشون وضع مالی خیلی پایینی داشت_ داشتیم واسه هزینهای زندگی جون میکندیم.... شایدم خب دو تاییمون با هم اومده بودیم اینور باز!)
چی میشد اگه با یلدا دوست نمیشدم؟....چی میشد اگه سالهای آخر لیسانس رو تو خوابگاه بودم؟!.... (اون موقع یکی از دلایل از خوابگاه بریدنم دعواهای سال آخر با ایشون بود و اعصابی که واسم نمونده بود دیگه! ولی خب خیلی به نفعم شد نهایتا)
چی میشد اگه زن "اسی" میشدم؟ دوست اول چتی و بعدش نسبتا دوست پسر 40 ساله ساکن هلند که میخواست بیاد ایران و منو ببره هلند با خودش!
چی میشد اگه دوست پسر متقلب چندین ساله رو نمیدیدم؟.... یا اینکه زنش شده بودم؟
چی میشد اگه نسرین تو زندگیم نبود؟.....
چی مید اگه واسه کنکور فوق زیاد درس نمیخوندم؟....
چی میشد اگه میموندم جهاد دانشگاهی؟.... چه تابستون مسخره ای رو اونجا گذروندم!
چی میشد اگه نمیرفتم سر امتحان المپیاد؟ ....
چی میشد اگه فکر رفتن از ایران تو کله ام نبود؟
چی میشد اگه با اون پسر شیرازیه_همدانشکده ای نه!_ ازدواج میکردم؟! (این آه من رو در میاره! فکر کن یکیو دوست داشته باشی چند سال کلی هم چراغ سبز و اینها نشون بدی بعدش طرف وقتی اومدی اینور بهت بگه آره من تو رو خیلی دوست داشتم.... مسخره!)
چی میشد اگه اقرار عشق یه نفر تو شبهای آخر منو از رفتنم منصرف میکرد؟
چی میشد اگه به جای آمریکا رفته بودم کانادا؟
چی میشد رفته بودم یه دانشگاه دیگه تو آمریکا؟ یه لب دیگه تو همین دانشگاه؟!
چی میشد.......
از خوشحالی دارم میمیریم! بدون اینکه الکل خورده باشم مستم.... مست مست!
بابام تو لاتاری گرین کارت برنده شده!.... خدایا! اگه وجود داری ممنونم!....
میدونین کی میتونین مطمئن باشین کسی رو به هیچ وجه دوست ندارین؟...
وقتی از تصور لمس کردنش عقتون بگیره!




