تلفن

نشستیم تو رستوران با هم لبی هام و داریم نهار میخوریم. حرف هم خونه ای و هم اطاقی و اینها میشه. بهشون میگم که من یه زمانی با یکی از دوستهای خیلی صمیمیم زندگی کردم و دوستینوم حسابی به هم خورد و الان دیگه با هم هیچ تماسی نداریم.... موبایلم زنگ میخوره و برمیدارم..... بهم میگه حدس برن کیم! من یعنی اینقدر از این کار بدم میادا! اصلا حوصله حدس زدن ندارم.... میگم بگو کی هستی.... میگه یلدا!.... همون دوست هم خونه که پنج سالی بود ازش خبر نداشتم!.... اینقدر هل شدم که بهش نگفتم همین یک ثانیه پیش داشتم حرفشو میزدم به دوستهام! 

 

/ 4 نظر / 27 بازدید
محمد

چه جالب !! کلا دیگه به نظرم بعد از یه سنی آدم دیگه حوصله همخونه نداره من که اینجوری شده بودم ..

مانا

:دی منم همخونه داشتم کلن دوستیمون بهم خورد ولی واسه پسرا اینجوری نیست تازه کلی دوره همی خوش میگذرونن

حسام

از سرچ برای جی آر ای به خواندن پست های شما رسیدم. همیشه خواندن رویدادهای زندگی دیگران برایم جذاب بوده. شما هم نیز هم. موفق باشی رفیق