این روزها....

واقعیت این است که هر چه میگذرد کمتر دلم میخواهد که با کس خاصی باشم..... در این چندین سال آدمهای زیادی را دور وبر خودم داشته ام و هر دفعه احساس کردم اصلا بود و نبودشان خوشحال یا ناراحتم نمیکند.... اصلا ترجیح میدادم زود بروند و اصلا نباشند.... سعی کردم دل ببندم ولی بیشتر دل آشوب شدم از دیدن کسانی که میخواستم نیامده بروند و فکر نزدیکیشان حالم را بد میکرد.....سخت است به کسی که ابراز دلتنگی میکند بگویی فلانی من اصلا از ریختت و وجودت بدم میاید چه برسد که دلم هم برایت تنگ شود! هیچ دلیلی هم ندارم! .... نمیدونم قراره این روند ادامه پیدا کنه یا نه..... عادت کرده ام به شبهای تنهایی..... نمیخواهم تقسیمشون کنم با یک غریبه..... از تنهایی هایم که گهگاه با دوستانی نزدیک تقسیمشان میکنم راضیم و همین ما را بس.....


/ 5 نظر / 25 بازدید
اوا

ببین من اون مطلب جی آر ای تو که مال سال 88 بود خواندم خیلی بدردم خورد به زودی می خوام شروع کنم امتحان بدم.می خواستم ازت تشکر کنم.من مجبورم با کامپیوتر بدم.

حمید

سلام سعی کن یک آدم ثابت باشی واگرهم عاشق شدی واقعا عاشق شو . با خودت لجبازی نکن ، همیشه شادباش واگراز کسی خوشت نیومد بهش توهین نکن

مینو

خوش به حالت به امید آن روز که منم این طوری بشم چون من برعکس تو به بعضی ها دل می بندم. ولی بعدش مجبورم دل بکنم. این خیلی سخته. خیلی...

فرزاد

این موضوع کم و بیش برای همه وجود داره ... خیلی خوب حس و حالت را توصیف کردی و خوبه که با خودت روراستی ... هرچند میدونم که چند سال بعد که این نوشته خودت را بخونی حسی "متفاوت" از امروز خواهی داشت ...

سیروس

باور کن از خودش بهتر این تنهایست منم یک زمان از تنهایی خسته شده بودم زد به سرم و خودم رو گرفتار زندگی و زندگی کردم از زندگی راضیم ولی تنهایی بهتر بود بهتر بهتر بود [ناراحت]