الهه

من دیگه تو ایران زیاد کسی رو ندارم. مامانم اینها که اومدند اینجا و تقریبا همه دوستهای دانشگاهم یا اینجان یا کانادا و حتی یه تعداد دوستهای دبیرستانم هم اینجا هستند. فامیلهای مهم ایرانم هم بیشترها یا قبل اومدنم فوت شدند یا تو این چند سال. از دار دنیا تو ایران یه خاله دارم و تعداد انگشت شماری دوست.

یکی از قدیمی ترین دوستهام ایرانه. با این دوستم از راهنمایی دوست بودیم ولی زود راهمون جدا شد و حتی بیشتر دبیرستانم هم مدرسه دیگه ای بودیم. دانشگاه و غیره هم همینطور. این دوستم نسبتا زود ازدواج کرد و واسه خودش خانوم خونه شد. 

با اینکه هم از نظر راه زندگی و هم همه چی دیگه با هم فرق داشتیم ولی با هم دوست موندیم. تو ذهن من اون همیشه دوست صمیمیم بود گرچه تو زندگی هردومون خیلی دوستهای دیگه ای هم بودند و هستند. 

اون هفته های آخر که از ایران رفتم محبورش کردم بهام بیاد بریم شیراز اونم وسط تابستون تو گرمای شدید. من هیچ وقت شیراز روندیده بودم و حس میکردم اگه بدون دیدن شیراز از ایران برم همیشه احساس مغبون بودن خواهم کرد. میخواستم هم با این دوستم برم. فکر میکردم بعد بیشتر از ده سال دوستی این یه جور تجدید پیمان دوستی دوباره است. اینکه ما دو تا از اون دو تا نخاله 12-13 ساله تبدیل به دو تا خانوم تقریبا متشخص شدیم و هنوز تونستیم با هم دوست بمونیم حس خوبی داشتم و دلم میخواست با دوستم دوباره برای یه زمان کوتاه هم شده با هم باشیم.

این چهار پنج سال به لطف اینترنت از حال و روز هم به طور نسبی با خبر بودیم تا اینکه از طریق فیس_ بو_ک خواهرش فهمیدم داره بچه دار میشه...

تو این چند ساله خیلی از دوستهام ازدواج کردند و بچه دار شدند و زیاد هم برام مهم نبوده ولی این دوستم.... 

الهه عزیزم. میدونم که خیلی ساله که ازدواج کردی و خب این یه امر "طبیعی" هست ولی برای من تو هنوز اون الهه پشت نیمکتهای مدرسه رضوانی. اون الهه کلاس های داغون تابستونی. باورم نمیشه داری مامان میشی..... دلم میخواست ایران بودم واسه دیدن تو و تکامل تدریجی بچه ات.... مبارک باشه :)

 

 

توضیح: عکس برای سفر شیرازه و من اون مانتو سبزآبیه و الهه مانتو مشکی هست. 

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوید

چرا از خودت عکس گذاشتی؟ مثل گوینده های رادیو تو ذهنم یه جور دیگه بودی.

ماریا

میدونی، هر موقعی نوشته های یکی رو تو این دنیای مجازی می خونم، تو ذهن خودم یه چهره و قیافه میسازم براش حالا شیطون، متفکر، باهوش و... نسبت به جنس نوشته ها چهره ها هم عوض میشن. من تو رو یه دختر اخمو ، جدی، که گاهی هم از شدت شیطنت و شرارت چشاش برق میزنه تجسم میکردم. ولی الن میبینم خیلی فرق داری. مهربونی[قلب] واسه دوستت هم تبریک. ایشالا قدم بچه اش خیر باشه و با ناز پدر و مادرش بزرگ شه.

هلال

این تجربه ی مهاجرت تا برای خودم اتفاق نیفته واقعا قابل لمس نیست حالا یا من خیلی پیچیده اش میکنم یا واقعا هست

فاطمه

جدی مامانت اینا برای همیشه اومدن پیشت؟چقققدر خوب...دیگه تنها نیستی[لبخند]

الی

نگاه کن اونایی که می گی تو پارتیا حال می کرد یا ولنجک بودن و ویلا داشتن هنوزم حال می کنن ولی شما رفتی اونور افسرده تر هم شدی یه مشت اراجیف می بافی از چیزی هم که اعتقاد مردم هست چیزی بارت نیست تکذیب می کنی پس دهنتو ببند فکر می کردم روشنفکری ولی آروق روشنفکری می زنی در ضمن گیرم که تا 100 سالگی عمر کنی تو رفاه و حال و هول بعدش که مردی اونور قضیه رو چی می بینی ؟ لطف کن جواب بده این مله پست بعدی هستش که رمز گذاشتی

پریسا

عاطفه خانوم چند بار اتفاقی وبلاگتو خوندم دوست داشتم عکستو ببینم منم مثل تو به خیلی از به قول خودت خزعبلات اعتقاد ندارم ولی به خدا ایمان دارم مرسی

مجید

چطوری؟هنوزم مثل قدیم فینگ فینگ میکنی.راستی مریضیت بهتر شد؟شناختی.دوباره میام تو وبلاگت میخوام کل وبلاگتو بهم بزنم.تا حالا چیزی از حک شنیدی.رو وبلاگت پیادش میکنم.حالم از امسال شما دخترای پست فطرت بهم میخوره.

مجید

چطوری؟هنوزم مثل قدیم فینگ فینگ میکنی.راستی مریضیت بهتر شد؟شناختی.دوباره میام تو وبلاگت میخوام کل وبلاگتو بهم بزنم.تا حالا چیزی از حک شنیدی.رو وبلاگت پیادش میکنم.حالم از امسال شما دخترای پست فطرت بهم میخوره.

مجید

اشتباه گرفتم.ولی در کل از امسال تو بدم میاد

مجید

راستی مسافرتم هر 2 ماه ی بار میریم.باور کن.میبرمت نمک آبرود سوار سورتمه میکنمت.بعدم میبرمت لب دریا..بعدم میریم ی جوجه میزنیم تو جاده 2000.کلی حال میکنیم.ای وای باز بچمونو یادم رفت.میزاریمش پیش مامانم.در کل این 20 سال باقی مانده از عمر تو و 24 سال باقی مانده از عمر منو کلی حال میکنیم.خوبه؟فقط من بچه مایه دار نیستما.هی نگی اینو میخوام اونو میخوام.ok.